یا حق
یک شبی مجنون نمازش را شکست
رفت پشت سیستم پی سی نشست
رفت سایت سنجش و در کار شد
نام نیکویش بدید هوشیار شد
گفت با خود ترک لیلی میکنم
در ازایش حاصل علمی کنم
رفت فردا نزد لیلی گفت یار
گر توانی مدرک علمی بیار
گفت دیگر در تراز تو نیم
من دگر فکر سواد افزاییم
من دگر در کشورم نام آورم
گوییاجنگ است ومن جنگ آورم
نیست جز رشد و ترقی فکر من
رفت روزی که تو بودی ذکر من
طفلکی مجنون که بد جوگیر بود
در میان عقل و دل درگیر بود
کرد پایش را نهایت توی کفش
گشت محکم بر میان زین رخش
رقت تا ثبت سند حاصل کند
نام دانشجویی اش نایل کند
روز اول در کلاس درس شد
سخت درگیر کتاب و درس شد
روز دوم شهر را یک سر بگشت
تا خیال در همش آسوده گشت
روز سوم سفره خانه .رستوران
روز چارم در میان این و آن
روز پنجم رفت دانشگاه و دید
حس تنهایی در او گشته شدید
گفت با خود دختری مخ میزنم
بخت یا اقبال پاسخ میزنم
روی یک نیمکت نشست وخیره گشت
تا هوای آسمان هم تیره گشت
دید این راه صحیح کار نیست
چاره ای دارد که او هوشیار نیست
با کمی روغن کمی پنکیک و ژل
گشت امکان توفق محتمل
اندکی چاقو به شلوارش کشید
دکمه های پیرهن ازهم درید
یک دوتا انگشتری در دست کرد
با دوتا پیک گلاب او مست کرد
رفت دانشگاه باز از بخت بد
هیچ کس بازم نکرد او را رصد
او که بدجوری به ذوقش خورده بود
شور وشوق واشتیاقش مرده بود
کار مجنون شد به غایت ننگ و عار
پول نان می داد به ازای سیگار
در کلاس درس چرتش می پرید
این شد او از درس خواندن دل برید
خواست برگردد به شهرش نزد یاد
در دلش دیگر نبود صبر و قرار
رفت و از شخصی شنید این جمله را
ما همه دعوت شدیم این جمعه را
گشته سور وسات شادی ای به پا
بهر خوشبختی لیلا کن دعا....
"عابر"

روز داشجو مبارک